جمیله خرازی

عمر خیام نیشابوری

عمر خیام یکی از فیلسوفان و ریاضی دانان و ستاره شناسان مشهور ایرانی است که در دوران سلجوقیان و بعد از ابن سینا و ابوریحان بیرونی میزیست او را به لحاظ فضل و دانش بسیارش در همه جهان میشناسند. چون در علم نجوم و ستاره شناسی صاحب نظریات ارزشمندی بود در قرن پنجم هجری می زیسته و لقب حجته الحق را به او داده اند. و با عنایت او چنان اشتهای دارد که ادوارد فیتز جرالد آن را به انگلیسی ترجمه کرده و در مغرب زمین بسیار مشهور است مجسمه او در دفتر سازمان ملل در وین به عنوان مشاهیر زمان نگهداری میشود.

او تقویم زمان بندی را درست کرد که بالاتر از تقویم میلادی محسوب میشود. و مطالعات و پژوهشهای او در مورد معادلات درجه سوم و اصل پنجم اقلیدس به او اعتبار بسیار در سطح جهان داده است او در نیشابور به دنیا آمد و فلسفه را از زبان یونانی یاد گرفت و کتبی دراین باب نوشت. و همچنین میزبان عربی کتابی درمورد مسائل جبر نوشت که آنها را به سلطان وقت زمان سلجوقیان هدیه داد و در دربار ملکشاه سلجوقی حسن اعتباری داشت همچنین تقویم جلالی از یادگارهای ارزنده اوست.

 

در مورد خیام افسانه های زیادی گفته اند یکی از آنها اینست که میخواسته می بنوشد که جام باده از دستش می افتد و خیام چنین به شعر می آورد:

 

ابریق می مرا شکستی، ربی        بر من در عیش را ببستی، ربی

 

من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی   خاکم به دهن مگر که مستی، ربی

 

پس چون این شعر کفر آمیز را گفت در افسانه آمده است خدا روی او را سیاه کرد او برای عذرخواهی از خدا این دو بیتی را سرود:

 

اکرده گنه در این جهان کیست بگو!

 

آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو!

من بد کنم و تو بد مکافات دهی

پس فرق میان من و تو چیست بگو!

 

در مورد خیام داستان زیبایی گفته اند که او همزمان حسن صباح و خواجه نظام الملک بود در بزرگی هر سه صاحب منصب بودند.

 

حسن صباح رهبر فرقه اسماعیلیه بود.

خواجه نظام الملک سیاستمدار و وزیری بزرگ در دربار سلجوقیان

و خیام، اندیشمند و شاعر و فیلسوفی گوشه گیر ولی آثارش جهان گیر بود و این سه در کودکی با هم در دبستان دوست بوده و قرار میگذارند اگر در بزرگی به منصبی بالا رسیدند هرگز همدیگر را فراموش نکنند. ولی شاید فقط در مورد نظام الملک و خیام صدق میکرد که گویند ماهیانه برایش از دربار هزار دینار میرسید و خیام تا آخر عمر در نیشابور به مطالعه و تحقیق پرداخت.

 

هرگز دل من ز علم محروم نشد

 

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد

انتشار این مطلب در سایر جامع مجازی : Print this pageEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestShare on Facebook