نادر نادرپور

نادر نادرپور یکی از شاعران معاصر کشور است که در کرمان در سنه ۱۳۰۸ خردادماه به دنیا آمد در سن هفتاد سالگی در امریکا (لس آنجلس) فوت کرد به علت سکته قلبی. او فرزند تقی میرزا و از نوادگان خاندان نادرشاه افشار بود و در زمان تحصیل برای ادامه مراحل دانشگاهی به سوربن فرانسه رفت و آنجا زبان و ادبیات فرانسه را به پایان رسانید و به تهران درسال ۱۳۳۷ بازگشت و در وزارت ارشاد و فرهنگ و هنر مشغول به کار شد

او در جوانی وارد گروههای سیاسی شد و درضمن در کانون نویسندگان ایران سهم بزرگی داشت او دریکی از اشعارش می گوید:

هرآنکه ملک جهان را به بوسه های نفروخت

حدیث آدم و فردوس را کجا دانست

فدای نرگس شهلای نیمه مست تو باد

هرآنچه عقل تهیدست پربها دانست

نادرپور شاعری وطن پرست بود و بسیار ایران را دوست داشت ولی تا زمانیکه در امریکا بود واهمه داشت به ایران بازگردد و درهمین جا زندگی کرد و همین جا هم فوت کرد. بعدها در مصاحب هایی با اسماعیل خوئی از ایشان سوال کردیم که شعر نادرپور چه نوع شعری بوده آیا درست است که او را پدر شعر نو بخوانیم. در جواب اسماعیل خوئی گفت:

ما در گستره شعر امروز ایران دو دبستان داریم. یکی دبستان نیمائی و یکی دبستان شعر نو.

این دو سبک هم در خیالپردازی متفاوت اند و هم در اندیشیدن . و نادر پور از بزرگان دبستان شعر نو است. خود نادرپور در پیش گفتار یکی از کتابهایش می گوید:

تا کی ما باید چشم یار را به نرگس تشبیه کنیم یا لب یار را به لعل. هنگام آن رسیده که آنها را به چیز دیگری تشبیه کنیم. در واقع نادرپور شاعر دو دوره بوده قبل از انقلاب و بعد از انقلاب و زندگی در غربت. در قبل از انقلاب اشعارش بوی سیاسی نمی داد. ولی بعدها که روحیه اش عوض شد اندیشه وی سیاسی مجوز گرفت. این بودکه او را شاعری سیاست گریز در ایران می شناختند ولی در امریکا و بعد از خروجش از ایران اندیشه ای سیاسی را دنبال میکرد.

 

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

اینک هزار بار ، رها کرده بودمت

زان پیشتر که باز مرا سوی خود کِشی

در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت

هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید

آغوش گرم خویش برویم گشاده ای

دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست

 

اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای

در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب

لیکن هزار جامه بر اندام او کنی

چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب کنی و مرا رام او کنی

روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم

روزی غرور شعر و هنر نام او کنی

تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم

در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش

ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش

انتشار این مطلب در سایر جامع مجازی : Print this pageEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestShare on Facebook