Skip to main content
شیخ صنعان جمیله خرازی

حکایت شیخ صنعان

حکایتی شیرین در کتاب منطق الطیر عطار به چشم می خورد که درمیان تمام حکایت طولانی تر است و شاید شیرین ترین آنها باشد. داستان شیخ صنعان و عاشق شدن او بر دختر ترسا که مضمون آن پیرمردی سالک راه طریقت که همه عمر را در سلوک و زهد و تقوی به سر برده بود عاشق دختر مسیحی زیباروئی میشود و براین عشق چنان شوریدگی به او دست میدهد که از همه مسیرهایی که رفته بود به یکباره تغییر جهت میدهد و راه جدیدی در پیش می گیرد از اینجا داستان شروع می شود که شیخ صنعان چند شبی خواب می بیند که از مکه به رم رفته و به جای تهجد شبانه بتی را ستایش می کند و چنان این خواب دیدنها بر او تاثیر می گذارد که راهی روم می شود و با خود مریدانی حدود ۴۰۰ نفر را همراه به رم می برد و به دنبال دختر ترسا میگردد که در خواب او را دیده بود و بالاخره روزی او را می یابد که دختری زیباروی در نظرش جلوه میکند و بر او دل می بندد. و چنان فریفته و مفتون دختر ترسا میشود که آرام و قرار از او رخت بر میبندد

در این زمان دختر از او ۴ چیز می خواهد اول آنکه ترک مسلمانی کند شراب بنوشد، بر بت سجده کند و قرآن را بسوزاند. مریدان بر او نصیحت میکنند که دست بردارد و به دیار خود بازگردد ولی شیخ همچنان غرقه در عالم عشق بو و ترک مسلمانی کرد ولی در آغاز سه شرط را نپذیرفت.

چون زمانی سپری گردید، خمر نوشید و باده گساری آغاز کرد و در مستی هم قرآن را بسوزاند و هم بر بت سجده کرد پس هر ۴ خواسته دختر ترسا را انجام داد.

مریدان که چنین حالی را بر شیخ و مراد خود می بینند آزرده خاطر گشته و چند صباحی پیش در آنجا نمی مانند و با حال تضرع و دلتنگی به سوی حجاز باز می گردند و در نزد یکی از اصحاب شیخ رفته داستان را بر او باز می گویند و دل آن صحابه به درد می آید و شب هنگام دست نیاز به سوی خدا باز میکند و تا ۴۰ شب به همراه اصحاب شیخ رفته به تضرع و زاری مشغول میشوند در شب چهلم پیامبر بر آن صحابه در خوابش ظاهر میشود و به او بشارت میدهد که بروید و شیخ را با خود همراه به حجاز آورید و وقتی به روم میرسند حال شیخ صنعان را دگرگون می بینند که از کار خود پشیمان و گریان گردیده و توبه نموده و در درگاه خدا نادم گردیده.

شیخ صنعان

یاران او را در آغوش می گیرند و به سوی حجاز سفر میکنند و از آن طرف دختر ترسا نیز که دوری عاشق خود را تحمل نمی تواند بکند شیداوار به سوی شیخ رو میکند و این بار او از مکتب خود پا بیرون می نهد و در دامان اسلام قرار می گیرد بر شیخ الهام میشود که:

آشنائی یافت با درگاه ما         کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت سازشو        با بت خود همدم و هم ساز شو

شیخ باز میگردد و دختر را آشفته و مشتاق و سرگردان در بیابان می یابد که چهره از اشک پوشانده شده و غبار راه او را بسی اندوهناک جلوه میدهد و دختر از شیخ میخواهد به دست عاشق خود روی به اسلام آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته در دامان شیخ و مراد خود جان می سپارد.

در ابیاتی حدود ۴۵۰ بیت عطار این داستان شوریدگی و شیدایی را به صورتی بی نظیر بیان میکند که مخاطب را تا آخر داستان می کشاند.

خمر خوردم بت پرستیدم زعشق

                    کس ندیدت آنچه من دیدم زعشق

عالمی کانجا نشان راه نبست

                    گنگ باید شد زبان آگاه نیست

شیخ او را عرضه اسلام داد

                    غلغلی در جمله ی یاران فتاد

گشت پنهان آفتابش زیر میخ

                    جان شیرین زو جدا شد ای دریغ

قطره ناچیز بود در بحر حجاز

                    سوی دریای حقیقت رفت باز

انتشار این مطلب در سایر جامع مجازی : Print this pageEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestShare on Facebook