Skip to main content
جمیله خرازی

تولد دوباره عقاب

زندگی زیبا و دوباره عقابها 

عقابها از دیر باز پرندگان محبوب پادشا هان وسمبل قدرت در جهان بوده اند این جانور که غالبا با بدن تنومند و بالهای بسیار بلند گاهی تا دو متر که به.  رنگهای  قهوه ای و گاها سیاه میباشند درارتفاعات بالای ٣۵٠ متری از زمین و روی درختان بسیار بلند اشیانه میسازد .

در بعضیها میتواند به اندازه یک متر هم طول بدنش برسد و هنوز هیچ موجودی چشمی به تیز بینی عقاب ندارد بطوریکه از فاصله بسیار دور میتواند برق یک سوزن را ببیند و اگر موشی در معرض شکارش قرار بگیرد به سرعت ماورای صوت ان را در پنجه های قوی خود فشرده و شکار نماید .

عقاب داستان افسانه مانندی دارد که بسیار شیرین و پند اموزًاست بدین صورت که میگویند عقاب هفتاد سال عمر میکندًولی در زمانی که چهل سالش میشود منقار او ضخیم شده و چنگالش دیگر نمیتواند شکار را خوب بفشرد عقاب که نمیخواهد در منزل ضعف نمایان گردد به گوشه ای رفته و در لانه خود برای صد و پنجاه روز تنها زندگی میکند و شروع میکند به دوباره ساری خود .

به این ترتیب که منقار خود را ان قدر به صخره ها میساید که خون جاری میشود و دوباره منقار جدیدی میروید همچنین بالهای خود را که دیگر خوب پرواز نمیکىذ بانوک خودًمیکند و در عرض پنج ماه بالهای جدید بجایش میروید و بالاخره پس از گذشتن صدوپنجاه روز عقاب خودرا به گونه جوانی تبدیل میکند و سی سال دیگر به همان روال قبلی زندگی اش را ادامه میدهد .

ممکن است این یک افسانه بیشتر نباشد ولی شاید سر مشق بسیاری از إنسانها بتواند باشد که زندگی خود را از زمان بعد از شکست میسازند و دوباره با نیروی بیشتری باز سازی میکنند .

ما از آن ، سال بسی یافته ایم           کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب            عمر بسیارش ار گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است         عمر مردار خوران بسیار است

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی        طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

من که صد نکته ی نیکو دانم            راه هر بر زن و هر کو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم             وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست           خوردنی های فراوانی هست ››

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ          گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور         معدن  پشه ، مقام زنبور

آن دو همراه رسیدند از راه          زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست       لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیم          خجل از ما حضر خویش نیم ››

گفت و بشنود و بخورد از آن گند          تا بیاموزد از او مهمان پند

بال بر هم زد و بر جست ا ز جا           گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز                تو و مردار تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی                    گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مرد                  عمر در گند به سر نتوان برد 

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت         زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد            راست با مهر فلک ، همسر شد

لحظه‎ یی چند بر این لوح کبود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

انتشار این مطلب در سایر جامع مجازی : Print this pageEmail this to someoneShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestShare on Facebook